.: به نام یگانه هستی :.

قصه پانی و مانی

چاقی ممنوع (شماره 239)

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.یک روز که پانی و مانی تو مدرسه بودن و داشتن زنگ تفریح و میگذروندن و خوراکی هاشونو می خوردن یهو دیدن ... 

مهربون بودن پانی و مانی (شماره 238)

یکی بود یکی نبود. یک روز که مانی کوچولو تو مدرسه بود .زنگ تفریح همه بچه بیرون تو حیاط مدرسه بازی میکردن ،یهو دید همه بچه ها جمع شدن کنار سینا که قدش از بقیه بلند تربود تا فقط با اون بازی کنن .مانی خیلی تعجب کرد .که چرا ... 

سلام و خدانگهدار پانی و مانی (شماره 237)

یک روز سرد زمستونی که پانی و مانی به زور از زیر پتو اومده بودن بیرون....لباساشون پوشیدن که برن مدرسه ...دم در که رسیده بودن ،مامانشون گفت بچه ها بسم الله الرحمن الرحیم یادتون نشه ... 

پانی و مانی و بازی های اینترنتی (شماره 236)

یک روز سرد زمستونی که پانی و مانی به خاطر سردیه هوا مدرسه هاشون تعطیل شده بود ،کم کم تو خونه داشت حوصلشون سر میرفت که پانی به مانی گفت بیا با تبلت بریم تو اینترنت و بازی کنیم  ... 

پانی و مانی و شستن دستها (شماره 235)

یک روز خیلی سرد که پانی و مانی تازه از مدرسه بر گشته بودن خونه .فوری رفتن و لباساشونو در آوردن و بیان که ناهار بخورن ،مامان گفت :ای وای چی کار میکنید بدون شستن دستاتون غذا می خورید ،بلند شید اول دستاتونو بشورید ... 

پانی و مانی و مهمونی شب یلدا (شماره 234)

مامان پانی و مانی صبح زود از خواب بیدارشد ومانیو بیدار کرد و گفت :امروز هوا سرد شده مانی داری میری بیرون لباس گرم بپوش کم کم داریم به زمستون نزدیک می شیم .یلدا خانم  روز سی ام آذر، آخرین روز پاییز به دنیا آمده بود.هر سال شب تولد یلدا همه جمع می شدند و تولدش را جشن می گرفتند ... 

پانی و مانی و زلزله (شماره 233)

پانی و مانی بچه های خوب و باهوشی هستن. چیز های زیادی درباره ی زلزله میدونن اونا همیشه از بزرگ ترها درباره ی زلزله و خطرات آن سوال می کنن.پانی و مانی می دونن هنگام زلزله در هر مکانی که باشن باید چه کارهایی انجام بدن تا آسیب نبینن.پانی  ومانی می دونن اگر هنگام زلزله در خیابان باشن، باید ... 

آمبولانس فرشته نجات (شماره 232)

مانی عجله کن وسایلاتو مرتب کن ،می خوام امروز برات یک کتاب بخونم در مورد اینکه اگر مامان بزرگ یا بابا بزرگ براشون اتفاقی افتاد و تو خونه تنها بودیم باید چی کار کنیم ،مانی جمع کردی وسایلاتو یا نه؟صدای مانی اومد که گفت:اومدم ،وای چقدر جالب پس لطفا برام بلند بخون تا همیشه یادم بمونه که چی کار کنم ،پس پانی شروع کرد به خوندن کتاب قصه : ... 

بخشنده بودن مانی (شماره 231)

یه روز صبح قشنگ که مانی مثل همیشه می خواست بره مدرسه یاد دوستش پویا افتاد و برای پانی تعریف کرد ...توی مدرسه یک پسر لوس به اسم پویا هست. پویا همش میگه کسی نباید روی صندلی کنار من بشینه اینجا همش مال منه ... 

روزهای محرم (شماره 230)

روزی از روزهای زیبای خداوند پانی ومانی مشغول نقاشی کشیدن بودند . پدرشان پیش آنها آمد و خواست تا نقاشی بچه ها را ببیند‌ . در همین لحظه پدر لیوان آب را به سمت دهانش برد اما قبل از اینکه آب را بنوشد زیر لب گفت: سلام بر حسین شهید. مانی پرسید: پدر چرا سلام میکنی؟  پدرشان در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود...

روز اول مدرسه پانی و مانی (شماره 229)

امروز وقتی خورشید خانم از خونش اومد بیرون پانی و مانی با صدای مامانشون از خواب بیدار شدن. اخه امروز یک روز خیلی بزرگه براشون . افرین درست حدس زدید . امروز روز اول مدرسه هاست. پانی و مانی خیلی هیجان داشتند و سریع از تخت خواب بیرون اومدند‌ . مامان مهربونشون برای اونها صبحانه آماده کرد... 

پهلوان پنبه وارد می شود (شماره 228)

 مانی پاشو بریم تا ادامه داستانو برات بخونم این قسمت داستان خیلی قشنگ مسواک بزن تا بریم تو اتاق .پانی شروع کرد به خوندن ادامه داستان  :"اما از اونطرف صحنه صدای بلند شمشیرهای چوبی توجه همه رو جلب کرد جایی که ساندویچ "کالباس و خیارشور" ...

این داستان ، خوب بد جلف (شماره 227)

پانی امروز خیلی خسته شده بود وساعت خوابش رسیده بود تا اومد تو اتاق یهو چشمش افتاد به کتابی که تازه خریده بود و خیلی از دوستاش تعریف کرده بودن که خیلی جالب هستش .مانی هم  که دراز کشیده تا کم کم بخوابه .پانی بهش گفت:مانی دوس داری برات یه کتاب قصه خیلی قشنگ بخونم؟ ... 

بازی پانی و مانی با ماهی ها (شماره 226)

یک روز گرم تابستونی خورشید خانم از خواب بیدار شد و همه جا رو روشن کرد .مامان پانی و مانی رو صدا زد تا بیان صبحانه بخورند‌ . بعد از صبحانه پانی و مانی رفتن تو حیاط و لب حوض نشستند.همین طور که به ماهی های قرمز کوچولو نگاه میکردند ... 

نشانگرهای رنگی روی بسته های خوراکی (شماره 225)

امروز صبح از تو خونه تا مدرسه دویدم            یهو توی فروشگاه  چیز جدیدی دیدم

روی یه بسته دیدم یه مستطیل رنگی                  نارنجی، سبز و قرمز ، چه رنگای قشنگی

کلاس هوش پانی و مانی (شماره 224)

یک روز گرم تابستونی پانی و مانی در حال بازی توی حیاط خونه بودند که پدرشون از سر کار برگشت. بچه ها به سمت پدر دویدند و او را بغل کردند. پدر پانی و مانی  بعد از اینکه کمی با بچه ها بازی کرد گفت: بچه ها برای تابستون شما یک هدیه ویژه دارم ... 

شروع تابستون پانی ومانی (شماره 223)

بالاخره امتحانای پانی و مانی هم تموم شد وتابستونه  پر از شادی و نشاط براشون شروع می شد بچه ها از همون شب اول تصمیم گرفته بودن فردا تا لنگه ظهربخوابن تا خستگی امتحاناشون از تنشون بیرون بره،ولی .... 

جنگ شیر قوی و نوشابه سیاه (شماره 222)

یک روزی شیر و نوشابه                                                                                

توی لیوان های مشابه

باهم میــــــــکردن دعوا                                                 

کـــــــی خوبه از بین ما ..... 

روزه کله گنجشکی مانی کوچولو (شماره 221)

یه شب وقت سحر،مانی کوچولو با صدای اذان صبح بیدار شد.از تختش پایین اومد و رفت سمت آشپزخونه که آب بخوره، دید مامانش داره سفره رو جمع می کنه. گفت: مامانی داری چی کار می کنی؟ .... 

عادت بد نق نق های مانی (شماره 220)

چند روز قبل مادربزرگ پانی و مانی اومده بود تا چند روزی پیش اونا باشه .اون خیلی مهربونه و پانی و مانی هم خیلی دوستش داشتن و بهش احترام می گذاشتن.اون روز با اومدن مادربزرگ  مانی متوجه یکی از اخلاقای بدش شده بود...

pani1

برگه پیشین 1 2 3 4 5 برگه پسین
94 نوشته