.: به نام یگانه هستی :.

قصه پانی و مانی

کلاس هوش پانی و مانی (شماره 224)

یک روز گرم تابستونی پانی و مانی در حال بازی توی حیاط خونه بودند که پدرشون از سر کار برگشت. بچه ها به سمت پدر دویدند و او را بغل کردند. پدر پانی و مانی  بعد از اینکه کمی با بچه ها بازی کرد گفت: بچه ها برای تابستون شما یک هدیه ویژه دارم ... 

شروع تابستون پانی ومانی (شماره 223)

بالاخره امتحانای پانی و مانی هم تموم شد وتابستونه  پر از شادی و نشاط براشون شروع می شد بچه ها از همون شب اول تصمیم گرفته بودن فردا تا لنگه ظهربخوابن تا خستگی امتحاناشون از تنشون بیرون بره،ولی .... 

جنگ شیر قوی و نوشابه سیاه (شماره 222)

یک روزی شیر و نوشابه                                                                                

توی لیوان های مشابه

باهم میــــــــکردن دعوا                                                 

کـــــــی خوبه از بین ما ..... 

روزه کله گنجشکی مانی کوچولو (شماره 221)

یه شب وقت سحر،مانی کوچولو با صدای اذان صبح بیدار شد.از تختش پایین اومد و رفت سمت آشپزخونه که آب بخوره، دید مامانش داره سفره رو جمع می کنه. گفت: مامانی داری چی کار می کنی؟ .... 

عادت بد نق نق های مانی (شماره 220)

چند روز قبل مادربزرگ پانی و مانی اومده بود تا چند روزی پیش اونا باشه .اون خیلی مهربونه و پانی و مانی هم خیلی دوستش داشتن و بهش احترام می گذاشتن.اون روز با اومدن مادربزرگ  مانی متوجه یکی از اخلاقای بدش شده بود...

pani1

فال گوش وایستادن مانی (شماره 219)

یه روز که مانی کوچولو از کنار اتاق رد می‌شد؛ در اتاق بسته بود. اما فهمید که مامان و بابا آن جا هستند. آن‌ها آرام با هم صحبت می‌کردند. مانی کوچولو صدایشان را شنید که می‌گفتند:"هفته‌ی آینده باید بریم..." خیلی ناراحت شد...

چیدن سفره هفت سین پانی و مانی (شماره 218)

چند روز دیگه مونده به سال نو و اومدن بهار خانم ،بازم همه جا پر از گل و سبزه میشه ،گنجشگه روی درخت جیک جیک میکنه و به بهار خوش آمد می گه و ازش عیدی می خواد...

هدیه دادن پانی برای سال نو (شماره 217)

مدرسه پانی كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و اون هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مامانش جلوی در می‌ایستاد و مواظبش بود. كنار مدرسه یک مغازه كفش‌فروشی بود كه پانی وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد... 

آتش بازی پانی و مانی (شماره 216)

 صبح زود بود پانی تا چشماشو باز کرد صدای جیغ عطسش همه‌ خونه رو گرفته بود.مامان پانی بهش گفت: دیروز هوا سرد و برفی بود لباس کم پوشیدی واسه همینه که سرما خوردی.امروز من جایی نمیرم . می مونم خونه و برات سوپ می‌پزم...

پانی مانی (شماره 215)

طبق معمول مانی تا از راه نرسیده بود، رفت و تلویزیون رو روشن کرد و کیف و لباساشو روی مبل انداخت و نشست به فیلم نگاه کردن. مامان همیشه از این کار مانی ناراحت می‌شد و با اینکه چند بار بهش گوشزد کرده بود که در روز فقط چند ساعت باید تلویزیون ببینه ولی مانی گوشش بدهکار نبود...

پانی مانی (شماره 214)

بازم فصل امتحانا شروع شده و دیگه همه بکوب نشستن پای درس خوندن. البته مطمئن نیستم همه درس بخونن! مانی هیچ وقت از شیطونیاش دست نمی‌کشه واسه همین مامان بابا خیلی نگران این هستن که نتیجه امتحانای مانی چی بشه...

پانی مانی (شماره 213)

امروزم وقتی مانی اومد خونه بدون اینکه نهار بخوره نشست جلوی تلویزیون به کارتون نگاه کردن. یه مدت بود که مانی هروقت از مدرسه برمیگشت می‌گفت من با دوستام نهار خوردم و غذای خونه رو نمی خورد. مامان و بابا خیلی نگران سلامتیش بودن ولی هرچی بهش گوشزد می کردن، مانی گوش نمیکرد. تا اینکه یه روز...

پانی مانی (شماره 212)

چند روز تا شب یلدا مونده بود. قرار بود مامان و بابا برن خرید. مانی هم که عاشق خوردنی بود به مامان اصرار کرد که باهاشون بره. مامانم از مانی قول گرفت که اگه تو بازار شیطونی نکنه، میتونه باهاشون بره...

پانی مانی (شماره 211)

اون روز سرویس مدرسه خراب شده بود و قرار شد پانی و مانی پیاده به مدرسه برن. مانی از اینکه می‌دید میتونه امروزم تا رسیدن به مدرسه بازم به شیطونیاش برسه، خیلی خوشحال شد و سریع کیفشو برداشت و بدون اینکه منتظر پانی بمونه رفت بیرون ولی پدر جلوی در نگهش داشت و بهش گفت باید تا مدرسه با هم برن و مراقب خواهرشم باشه. مادر بهشون تاکید کرد که موقع رد شدن از خیابون مراقب ماشینا باشن...

پانی و مانی (شماره 210)

امسالم قرار بود به مناسبت روز دانش آموز پانی و مانی رو از طرف مدرسه ببرن اردو. هر دوشون سر از پا نمیشناختند و کلی ذوق داشتن که قرار یه روز با دوستاشون کلی خوش بگذرونن ولی مامان نگران یه چیزی بود...نگران شیطونیای مانی‌ و اینکه نکنه یه وقت از معلماش جدا شه و گم شه...

موقع بازی کردن توی اتاق مراقب بخاری باشید! (شماره 209)

وا کم کم سرد شده بود و پانی و مانی یه کم سرما خورده بودن. پدر تصمیم گرفت که بخاری اتاق اونا رو نصب کنه. طرف عصر بود که دایی بیژن با خوانواده‌اش اومدن خونه‌شون. چون هوا سرد بود و نمی‌شد برن توی حیاط، بچه‌ها رفتن توی اتاق و مشغول بازی شدن. همون جور که بازی می‌کردن یک دفعه پای پانی و کیمیا به هم گیر کرد... 

شله زرد نذری (شماره 208)

امروز از صبح خیلی زود، خونه مامان بزرگ شلوغ و پر رفت و آمد بود. آخه مامان بزرگ نذر داره هرسال دهم ماه محرم که همون ظهر عاشوراست، شله زرد بپزه و بین همسایه‌ها و اهل محل پخش کنه.پانی و مانی از صبح زود لباس‌های مشکی شون رو پوشیدن و هر کدوم به کاری مشغول شدن. پانی همراه با مامان و بقیه خانم‌های فامیل مشغول پختن شله زرد شد...

روز اول مدرسه خواب نمونین! (شماره 207)

فردا روز اول مهر بود و بچه‌ها باید می‌رفتن مدرسه. اما تلویزیون یک فیلم خیلی هیجانی و قشنگ داشت نشون می‌داد و پانی و مانی هم میخکوب جلوی تلویزیون نشسته بودن و فیلم تماشا می‌کردن. مامان چند بار اومد بهشون گفت: مگه شماها فردا نمی‌خواین برین مدرسه؟ اما بچه‌ها همون جوری که چشمشون به صفحه تلویزیون بود جواب دادن: همه وسایلمون آماده است مامان. کیفمون رو حاضر کردیم...

دوست من! این دفتر مال تو (شماره 206)

کم کم ماه مهر نزدیک می‌شد و بچه‌ها منتظر بودن تا یک روز با مامان و بابا برای خرید وسایل مدرسه‌شون برن. بالاخره یک شب که پدر زودتر به خونه اومد همگی حاضر شدن و رفتن که کتاب‌ها و وسایل دیگه‌شون رو بخرن.توی مغازه لوازم‌التحریر فروشی همین جور که پانی و مانی داشتن بین قفسه‌ها می‌گشتن...

کنار دریا مراقب باشید! (شماره 205)

پانی و مانی باید با شیراز و خاله مینا و دختر خاله‌شون یاسمن خداحافظی می‌کردن و برمی‌گشتن شهر خودشون. اما اونا دلشون نمی‌خواست سفرشون به این زودی تموم بشه. بنابراین از خاله مینا خواهش کردن که چند روزی با اونا همسفر بشه. مامان پانی و مانی هم وقتی دید بچه‌ها دوست دارن خاله شون باهاشون بیاد، به خاله مینا پیشنهاد داد که دو سه روزی با هم برن شمال. خاله مینا قبول کرد و بچه‌ها هم خوشحال وسائلشونو جمع کردن و همگی راه افتادن به طرف شمال...

برگه پیشین 1 2 3 4 برگه پسین
79 نوشته