.: به نام یگانه هستی :.

قصه پانی و مانی

هدیه دادن پانی برای سال نو (شماره 217)

مدرسه پانی كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و اون هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مامانش جلوی در می‌ایستاد و مواظبش بود. كنار مدرسه یک مغازه كفش‌فروشی بود كه پانی وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد... 

آتش بازی پانی و مانی (شماره 216)

 صبح زود بود پانی تا چشماشو باز کرد صدای جیغ عطسش همه‌ خونه رو گرفته بود.مامان پانی بهش گفت: دیروز هوا سرد و برفی بود لباس کم پوشیدی واسه همینه که سرما خوردی.امروز من جایی نمیرم . می مونم خونه و برات سوپ می‌پزم...

پانی مانی (شماره 215)

طبق معمول مانی تا از راه نرسیده بود، رفت و تلویزیون رو روشن کرد و کیف و لباساشو روی مبل انداخت و نشست به فیلم نگاه کردن. مامان همیشه از این کار مانی ناراحت می‌شد و با اینکه چند بار بهش گوشزد کرده بود که در روز فقط چند ساعت باید تلویزیون ببینه ولی مانی گوشش بدهکار نبود...

پانی مانی (شماره 214)

بازم فصل امتحانا شروع شده و دیگه همه بکوب نشستن پای درس خوندن. البته مطمئن نیستم همه درس بخونن! مانی هیچ وقت از شیطونیاش دست نمی‌کشه واسه همین مامان بابا خیلی نگران این هستن که نتیجه امتحانای مانی چی بشه...

پانی مانی (شماره 213)

امروزم وقتی مانی اومد خونه بدون اینکه نهار بخوره نشست جلوی تلویزیون به کارتون نگاه کردن. یه مدت بود که مانی هروقت از مدرسه برمیگشت می‌گفت من با دوستام نهار خوردم و غذای خونه رو نمی خورد. مامان و بابا خیلی نگران سلامتیش بودن ولی هرچی بهش گوشزد می کردن، مانی گوش نمیکرد. تا اینکه یه روز...

پانی مانی (شماره 212)

چند روز تا شب یلدا مونده بود. قرار بود مامان و بابا برن خرید. مانی هم که عاشق خوردنی بود به مامان اصرار کرد که باهاشون بره. مامانم از مانی قول گرفت که اگه تو بازار شیطونی نکنه، میتونه باهاشون بره...

پانی مانی (شماره 211)

اون روز سرویس مدرسه خراب شده بود و قرار شد پانی و مانی پیاده به مدرسه برن. مانی از اینکه می‌دید میتونه امروزم تا رسیدن به مدرسه بازم به شیطونیاش برسه، خیلی خوشحال شد و سریع کیفشو برداشت و بدون اینکه منتظر پانی بمونه رفت بیرون ولی پدر جلوی در نگهش داشت و بهش گفت باید تا مدرسه با هم برن و مراقب خواهرشم باشه. مادر بهشون تاکید کرد که موقع رد شدن از خیابون مراقب ماشینا باشن...

پانی و مانی (شماره 210)

امسالم قرار بود به مناسبت روز دانش آموز پانی و مانی رو از طرف مدرسه ببرن اردو. هر دوشون سر از پا نمیشناختند و کلی ذوق داشتن که قرار یه روز با دوستاشون کلی خوش بگذرونن ولی مامان نگران یه چیزی بود...نگران شیطونیای مانی‌ و اینکه نکنه یه وقت از معلماش جدا شه و گم شه...

موقع بازی کردن توی اتاق مراقب بخاری باشید! (شماره 209)

وا کم کم سرد شده بود و پانی و مانی یه کم سرما خورده بودن. پدر تصمیم گرفت که بخاری اتاق اونا رو نصب کنه. طرف عصر بود که دایی بیژن با خوانواده‌اش اومدن خونه‌شون. چون هوا سرد بود و نمی‌شد برن توی حیاط، بچه‌ها رفتن توی اتاق و مشغول بازی شدن. همون جور که بازی می‌کردن یک دفعه پای پانی و کیمیا به هم گیر کرد... 

شله زرد نذری (شماره 208)

امروز از صبح خیلی زود، خونه مامان بزرگ شلوغ و پر رفت و آمد بود. آخه مامان بزرگ نذر داره هرسال دهم ماه محرم که همون ظهر عاشوراست، شله زرد بپزه و بین همسایه‌ها و اهل محل پخش کنه.پانی و مانی از صبح زود لباس‌های مشکی شون رو پوشیدن و هر کدوم به کاری مشغول شدن. پانی همراه با مامان و بقیه خانم‌های فامیل مشغول پختن شله زرد شد...

روز اول مدرسه خواب نمونین! (شماره 207)

فردا روز اول مهر بود و بچه‌ها باید می‌رفتن مدرسه. اما تلویزیون یک فیلم خیلی هیجانی و قشنگ داشت نشون می‌داد و پانی و مانی هم میخکوب جلوی تلویزیون نشسته بودن و فیلم تماشا می‌کردن. مامان چند بار اومد بهشون گفت: مگه شماها فردا نمی‌خواین برین مدرسه؟ اما بچه‌ها همون جوری که چشمشون به صفحه تلویزیون بود جواب دادن: همه وسایلمون آماده است مامان. کیفمون رو حاضر کردیم...

دوست من! این دفتر مال تو (شماره 206)

کم کم ماه مهر نزدیک می‌شد و بچه‌ها منتظر بودن تا یک روز با مامان و بابا برای خرید وسایل مدرسه‌شون برن. بالاخره یک شب که پدر زودتر به خونه اومد همگی حاضر شدن و رفتن که کتاب‌ها و وسایل دیگه‌شون رو بخرن.توی مغازه لوازم‌التحریر فروشی همین جور که پانی و مانی داشتن بین قفسه‌ها می‌گشتن...

کنار دریا مراقب باشید! (شماره 205)

پانی و مانی باید با شیراز و خاله مینا و دختر خاله‌شون یاسمن خداحافظی می‌کردن و برمی‌گشتن شهر خودشون. اما اونا دلشون نمی‌خواست سفرشون به این زودی تموم بشه. بنابراین از خاله مینا خواهش کردن که چند روزی با اونا همسفر بشه. مامان پانی و مانی هم وقتی دید بچه‌ها دوست دارن خاله شون باهاشون بیاد، به خاله مینا پیشنهاد داد که دو سه روزی با هم برن شمال. خاله مینا قبول کرد و بچه‌ها هم خوشحال وسائلشونو جمع کردن و همگی راه افتادن به طرف شمال...

هله‌هوله خوری ممنوع! (شماره 204)

سفر به شیراز و خونه خاله مینا خیلی خوب بود و به همه حسابی خوش می‌گذشت. بچه‌ها هرروز همراه مامان بابا و خاله می رفتن به جاهای دیدنی و تاریخی شهر شیراز.اما از امروز صبح پانی و مانی یکم احساس دل درد داشتن، حتی مانی حالت تهوع هم داشت برای همین بابا بچه‌ها رو برد دکتر. بعد از اینکه دکتر بچه ها رو معاینه کرد، نگاهی به بابا کرد و گفت: فکر می‌کنم این مدت بچه‌ها خیلی هله‌هوله خوردن، اینطور نیست؟ 

بستن کمربند فراموش نشه! (شماره 203)

امروز روز خیلی هیجان انگیزی برای بچه‌ها بود چون قرار بود برن مسافرت پیش خاله مینا که شیراز زندگی می‌کرد. پانی و مانی از صبح که بیدار شده بودن به مامان و بابا در جمع کردن وسایل و چیدن اونها توی ماشین کمک کرده بودن و حدود ساعت 8 صبح بود که با خوشحالی سوار ماشین شدن تا مسافرت شروع بشه...

بچه‌ها خون دماغ نشین! (شماره 202)

امروز هوا خیلی خیلی گرم بود. پانی و مانی توی حیاط مشغول بازی بودن که مامان اومد و گفت: بچه‌ها هوا خیلی گرمه، بهتره بیاین توی خونه بازی کنین.خون دماغ میشین ها. اما کو گوش شنوا؟!پانی و مانی که نمیدونستن خون دماغ چیه به بازی در حیاط ادامه دادن. همین‌طور که مشغول بازی بودن یک دفعه پانی داد زد و گفت: وای مانی از دماغت داره خون میاد! مانی دستی به دماغش زد و دید که بله دماغش خونی شده...

کلاس‌های تابستونی (شماره 201)

امروز از صبح که مانی از خواب بیدار شده بود مدام پانی رو اذیت کرده بود و به مامان غر زده بود که حوصلم سر رفته، حتی توپ بازی و تماشای کارتون هم دیگه دوست نداشت. برای همین مامان تصمیم گرفت با بچه‌ها در مورد ثبت نام در کلاس‌های تابستونی صحبت کنه و از بچه‌ها پرسید که دوست دارن این 3 ماه تابستون که تعطیل هستن چه کلاسی ثبت نام کنن؟

پانی و مانی (شماره 200)

امروز صبح هرچقدر مامان بچه هارو صدا کرد که بیان صبحونه بخورن بچه‌ها از اتاق بیرون نیومدن و گفتن گرسنه نیستیم و نمیخوایم چیزی بخوریم.نزدیک‌ ظهر که شد بچه‌ها دیگه جونی نداشتند و هرکدوم روی یک مبل افتاده بودند.مامان کنار بچه‌ها نشست و گفت: بچه‌های گلم چرا هیچی نمیخورین؟ پانی و مانی گفتن: آخه ما روزه هستیم و نباید تا موقع افطار چیزی بخوریم. مامان گفت: شما هنوز به سن تکلیف نرسیدین و روزه بهتون واجب نیست اما میتونین روزه کله گنجشکی بگیرین...

فصل امتحانات شروع شده! (شماره 199)

امروز که پانی از مدرسه برگشت بدو بدو اومد پیش مامان و یک کاغذ به مامان داد که روش نوشته شده بود "برنامه امتحانی". اتفاقا مانی هم امروز توی مدرسه همچین کاغذی از معلمش گرفته بود. مامان با دقت اون کاغذ رو خوند و گفت: خب بچه‌های عزیزم، دیگه فصل امتحانات شروع شده و باید همه دقت و تلاشتون رو انجام بدین تا بتونین بهترین نمره و نتیجه رو از امتحاناتتون بگیرین.

خداحافظی با دندان‌های شیری (شماره 198)

یک روز صبح که پانی کوچولو از خواب بیدار شد، موقع مسواک زدن احساس کرد که یکی از دندونهاش لق شده. قد بلندی کرد و جلوی آینه ایستاد و با انگشتش یواش به دندونش دست زد و دید که بله، واقعا دندونش لق شده. پانی خیلی ترسید که اتفاقی برای دندونش افتاده باشه. بدو بدو از دستشویی بیرون اومد و رفت پیش مامان و با صدای بلند گفت: مامان دندونم لق شده...

برگه پیشین 1 2 3 4 برگه پسین
72 نوشته