.: به نام یگانه هستی :.

قصه پانی و مانی

آمبولانس فرشته نجات (شماره 232)

مانی عجله کن وسایلاتو مرتب کن ،می خوام امروز برات یک کتاب بخونم در مورد اینکه اگر مامان بزرگ یا بابا بزرگ براشون اتفاقی افتاد و تو خونه تنها بودیم باید چی کار کنیم ،مانی جمع کردی وسایلاتو یا نه؟صدای مانی اومد که گفت:اومدم ،وای چقدر جالب پس لطفا برام بلند بخون تا همیشه یادم بمونه که چی کار کنم ،پس پانی شروع کرد به خوندن کتاب قصه : ... 

بخشنده بودن مانی (شماره 231)

یه روز صبح قشنگ که مانی مثل همیشه می خواست بره مدرسه یاد دوستش پویا افتاد و برای پانی تعریف کرد ...توی مدرسه یک پسر لوس به اسم پویا هست. پویا همش میگه کسی نباید روی صندلی کنار من بشینه اینجا همش مال منه ... 

روزهای محرم (شماره 230)

روزی از روزهای زیبای خداوند پانی ومانی مشغول نقاشی کشیدن بودند . پدرشان پیش آنها آمد و خواست تا نقاشی بچه ها را ببیند‌ . در همین لحظه پدر لیوان آب را به سمت دهانش برد اما قبل از اینکه آب را بنوشد زیر لب گفت: سلام بر حسین شهید. مانی پرسید: پدر چرا سلام میکنی؟  پدرشان در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود...

روز اول مدرسه پانی و مانی (شماره 229)

امروز وقتی خورشید خانم از خونش اومد بیرون پانی و مانی با صدای مامانشون از خواب بیدار شدن. اخه امروز یک روز خیلی بزرگه براشون . افرین درست حدس زدید . امروز روز اول مدرسه هاست. پانی و مانی خیلی هیجان داشتند و سریع از تخت خواب بیرون اومدند‌ . مامان مهربونشون برای اونها صبحانه آماده کرد... 

پهلوان پنبه وارد می شود (شماره 228)

 مانی پاشو بریم تا ادامه داستانو برات بخونم این قسمت داستان خیلی قشنگ مسواک بزن تا بریم تو اتاق .پانی شروع کرد به خوندن ادامه داستان  :"اما از اونطرف صحنه صدای بلند شمشیرهای چوبی توجه همه رو جلب کرد جایی که ساندویچ "کالباس و خیارشور" ...

این داستان ، خوب بد جلف (شماره 227)

پانی امروز خیلی خسته شده بود وساعت خوابش رسیده بود تا اومد تو اتاق یهو چشمش افتاد به کتابی که تازه خریده بود و خیلی از دوستاش تعریف کرده بودن که خیلی جالب هستش .مانی هم  که دراز کشیده تا کم کم بخوابه .پانی بهش گفت:مانی دوس داری برات یه کتاب قصه خیلی قشنگ بخونم؟ ... 

بازی پانی و مانی با ماهی ها (شماره 226)

یک روز گرم تابستونی خورشید خانم از خواب بیدار شد و همه جا رو روشن کرد .مامان پانی و مانی رو صدا زد تا بیان صبحانه بخورند‌ . بعد از صبحانه پانی و مانی رفتن تو حیاط و لب حوض نشستند.همین طور که به ماهی های قرمز کوچولو نگاه میکردند ... 

نشانگرهای رنگی روی بسته های خوراکی (شماره 225)

امروز صبح از تو خونه تا مدرسه دویدم            یهو توی فروشگاه  چیز جدیدی دیدم

روی یه بسته دیدم یه مستطیل رنگی                  نارنجی، سبز و قرمز ، چه رنگای قشنگی

کلاس هوش پانی و مانی (شماره 224)

یک روز گرم تابستونی پانی و مانی در حال بازی توی حیاط خونه بودند که پدرشون از سر کار برگشت. بچه ها به سمت پدر دویدند و او را بغل کردند. پدر پانی و مانی  بعد از اینکه کمی با بچه ها بازی کرد گفت: بچه ها برای تابستون شما یک هدیه ویژه دارم ... 

شروع تابستون پانی ومانی (شماره 223)

بالاخره امتحانای پانی و مانی هم تموم شد وتابستونه  پر از شادی و نشاط براشون شروع می شد بچه ها از همون شب اول تصمیم گرفته بودن فردا تا لنگه ظهربخوابن تا خستگی امتحاناشون از تنشون بیرون بره،ولی .... 

جنگ شیر قوی و نوشابه سیاه (شماره 222)

یک روزی شیر و نوشابه                                                                                

توی لیوان های مشابه

باهم میــــــــکردن دعوا                                                 

کـــــــی خوبه از بین ما ..... 

روزه کله گنجشکی مانی کوچولو (شماره 221)

یه شب وقت سحر،مانی کوچولو با صدای اذان صبح بیدار شد.از تختش پایین اومد و رفت سمت آشپزخونه که آب بخوره، دید مامانش داره سفره رو جمع می کنه. گفت: مامانی داری چی کار می کنی؟ .... 

عادت بد نق نق های مانی (شماره 220)

چند روز قبل مادربزرگ پانی و مانی اومده بود تا چند روزی پیش اونا باشه .اون خیلی مهربونه و پانی و مانی هم خیلی دوستش داشتن و بهش احترام می گذاشتن.اون روز با اومدن مادربزرگ  مانی متوجه یکی از اخلاقای بدش شده بود...

pani1

فال گوش وایستادن مانی (شماره 219)

یه روز که مانی کوچولو از کنار اتاق رد می‌شد؛ در اتاق بسته بود. اما فهمید که مامان و بابا آن جا هستند. آن‌ها آرام با هم صحبت می‌کردند. مانی کوچولو صدایشان را شنید که می‌گفتند:"هفته‌ی آینده باید بریم..." خیلی ناراحت شد...

چیدن سفره هفت سین پانی و مانی (شماره 218)

چند روز دیگه مونده به سال نو و اومدن بهار خانم ،بازم همه جا پر از گل و سبزه میشه ،گنجشگه روی درخت جیک جیک میکنه و به بهار خوش آمد می گه و ازش عیدی می خواد...

هدیه دادن پانی برای سال نو (شماره 217)

مدرسه پانی كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و اون هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مامانش جلوی در می‌ایستاد و مواظبش بود. كنار مدرسه یک مغازه كفش‌فروشی بود كه پانی وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد... 

آتش بازی پانی و مانی (شماره 216)

 صبح زود بود پانی تا چشماشو باز کرد صدای جیغ عطسش همه‌ خونه رو گرفته بود.مامان پانی بهش گفت: دیروز هوا سرد و برفی بود لباس کم پوشیدی واسه همینه که سرما خوردی.امروز من جایی نمیرم . می مونم خونه و برات سوپ می‌پزم...

پانی مانی (شماره 215)

طبق معمول مانی تا از راه نرسیده بود، رفت و تلویزیون رو روشن کرد و کیف و لباساشو روی مبل انداخت و نشست به فیلم نگاه کردن. مامان همیشه از این کار مانی ناراحت می‌شد و با اینکه چند بار بهش گوشزد کرده بود که در روز فقط چند ساعت باید تلویزیون ببینه ولی مانی گوشش بدهکار نبود...

پانی مانی (شماره 214)

بازم فصل امتحانا شروع شده و دیگه همه بکوب نشستن پای درس خوندن. البته مطمئن نیستم همه درس بخونن! مانی هیچ وقت از شیطونیاش دست نمی‌کشه واسه همین مامان بابا خیلی نگران این هستن که نتیجه امتحانای مانی چی بشه...

پانی مانی (شماره 213)

امروزم وقتی مانی اومد خونه بدون اینکه نهار بخوره نشست جلوی تلویزیون به کارتون نگاه کردن. یه مدت بود که مانی هروقت از مدرسه برمیگشت می‌گفت من با دوستام نهار خوردم و غذای خونه رو نمی خورد. مامان و بابا خیلی نگران سلامتیش بودن ولی هرچی بهش گوشزد می کردن، مانی گوش نمیکرد. تا اینکه یه روز...

برگه پیشین 1 2 3 4 5 برگه پسین
87 نوشته