.: به نام یگانه هستی :.

سخن سرآغاز

دزد نورانی ! (شماره 238)

پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.

فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.

پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم ...

17 دلیل باارزش بودن دختر از دید دکتر شریعتی (شماره 237)

دختر اگرپرنده آفريده ميشد،

حتما "طاووس"بود.

اگرحيوان بود،

حتما "آهو"بود.

خدا را شکر (شماره 236)

روزی مردی خواب عجیبی دید

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ ... 

امروز ظهر شیطان را دیدم (شماره 235)

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...


گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند (شماره 234)

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بيمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. بلافاصله پرستار گفت: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید ... 

عقاب باش ! (شماره 233)

عقاب، وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می نشیند.

می دانید اتفاق چیست؟

گردبادی ست که از روبه رو می آید ... 

بخواه ! (شماره 232)

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.

به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت ... 

برنامه نویس و مهندس ! (شماره 231)

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند. برنامه‌نویس دوباره گفت: ... 

تلخ و شیرین (شماره 230)

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد .فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

خیر است (شماره 229)

پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می افتاد،می گفت: خیراست!! روزی دست پادشاه درسنگلاخ ها گیركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند،وزیر در صحنه حاضر بود و گفت:خیر است! پادشاه از درد به خود می پیچید،از رفتار وزیر عصبی شد،او را به زندان انداخت،یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود...

کوچک بزرگ (شماره 228)

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.

خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:

بستنی شکلاتی چند است؟ . . . 

سلام با ظعم نفت! (شماره 227)

یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت
سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله! ... 

آتش نجات بخش (شماره 226)

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد ... 

خراش های عشق مادر (شماره 225)

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ... 

طعم شیرین قناعت (شماره 224)

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! ...... 

فرازی از وصیت نامه لویی پاستور (شماره 223)

در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند . در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید... 

فرازی از وصیت نامه امیر المومنین (ع) (شماره 222)

حسن و حسین! شما را سفارش می‌کنم به ترس از خدا، و این که دنیا را نخواهید، هر چند که دنیا پی شما بیاید. و دریغ مخورید بر چیزی که به دستتان نیاید. حق را بگویید و برای پاداش (آن جهان) کار کنید. با ستمکار بجنگید و ستمدیده را یاری کنید.

ولی آیا اینچنین است (شماره 221)

می خواستند سرش را ببرند .

خودش این را می دانست .

او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید . . . 

 

قرص سر درد (شماره 220)

يك پسر براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند در ايالت كاليفرنيا رفت.
مدير فروشگاه به او گفت: «يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده...
 

علی و رستاخیز ! (شماره 219)

مردی روزی زنی را مشاهده کرد که مشک آبی را به دوش گرفته و با زحمت و مشقت آن را حمل می کند.از او درخواست کرد که ظرف سنگین آب را در اختیار وی قرار دهد، مشک را برداشت و از احوال زن پرسش نمود، معلوم شد شوهر وی از سربازان شهید اسلام بوده است، و تأمین هزینه زندگی فرزندان شهید باعث کار آن زن و آب کشی به خانه دیگران گردیده است!

برگه پیشین 1 2 3 4 5 برگه پسین
84 نوشته