.: به نام یگانه هستی :.

سخن سردبیر

کالایی به نام آدم ایرانی!(شماره 245)

ایرانی، من ایرانی‌ام، تو ایرانی‌ای، کی‌روش ایرانی است! ما همه ایرانی هستیم!

آری آیا ما همه ایرانی هستیم؟ کاش همه ما ایرانی بودیم. چه روزهایی که یادمان می‌رود ایرانی هستیم. یادمان می‌رود هم خون و هم دین و همراه و همکار و همسایه و هم محله و همشهری و در یک کلام هموطن هستیم.چقدر شیرین است لذت کنار هم بودن، لذت شادی‌های مشترک، لذت سینه سپر کردن و ابرو کمون کردن ، لذت خنده‌های از ته دل و فریادهای با صدا! لذت غرورهای ملی و بالیدن‌های جانانه...

دلتنگ دزدان قدیمم! کجان آدم های قدیمی، محله های قدیمی، زندگی های قدیمی (شماره 244)

کجان کوچه های یک متری که جفت پا ازشون بالا می رفتیم. کجان دوچرخه های  بدون گلگیر که هزاربار زنجیر می انداختن و پاره می کردند، کجان بقالی های ترازو کفه ای و پنکه سقفی که لذت خوردن کوکا و کیسش زیر دندانم مانده است، کجان گاری های بلبرینگی که هزاربار از روش می افتادیم و پایمان زخم و زیل می شد. کجان توپ های سه لایه ای که یا روی پشت بوم همسایه ها بود یا زیر چرخ ماشین ها می ترکید،کجان کفش های لاستیکی و چینی که مهمان چند روزو چند هفته مون بودند، کجان تلوزیون های سیاه و سفید،کجان قصابهای با سبیل،کجان عموهای غیرتی، کجان لحافدوزها و مسگرها و نمکی ها و میوه فروش های دوره گرد...

شرم از روزه‌داری! (شماره 243)

روزه و رمضان، نخوردن و محروم کردن، صدای اذان صبح و ربناء مغرب، هوای گرم و عطش سرد، خستگی روزانه و خواب با چشمان بسته، نگاه به عقربه‌های ساعت و شمارش معکوس، تلاوت قرآن و انس با معنویت، فصل زولبیا و بامیه و سفره‌های رنگین افطار، تکرار یاد فقرا سر سفره اغنیا، شروع معده دردها و سفرهای اجباری، ماه میهمانی خدا و میزبانی ناخدا، روزه‌های کله گنجشکی و دغدغه نسل‌های آتی، حساب کفاره روزه و نزدیکی عید فطر...

مالکین بدون سند (شماره 242)

سال‌های سال است که با موجوداتی زندگی می‌کنیم که بدون آن‌ها زندگی خشن و سنگی و آهنی و نامفهوم است؛ نه ملکی دارند و نه سندی به نامشان است. اما قلمرو بزرگی دارند از کوچه پس کوچه‌های روستاها تا کوچه و خیابان و بزرگراه‌های شهرها، از درختان و بوته‌ها و باغچه ها گرفته تا خرابه‌ها و پشت‌بام‌ها و جوی‌ها و زیر پل‌ها...

بس است دیگر! (شماره 241)

هر آغازی را پایانی است و هر پایانی را آغازی. گاهی آغازها شیرین‌اند و گاهی پایان‌ها،گاهی هر دو و گاهی هیچ‌کدام.آغاز درس و مدرسه و دبستان و دبیرستان و دانشگاه که هرکدام هم پایانی دارند. آغاز سربازی و پایانش، آغاز زندگی مشترک و پایانش که گاه چون عمر گل کوتاه است. گاه به جبر آغاز می‌کنیم و گاه به اختیار و بر پایانشان نیز همین حاکم است که گاهی جبر است و گاه اختیار...

یک نفس تا عید ... ! (شماره 240)

بچه که بودیم خونمون یه حیاط بزرگ داشت پر از درخت‌های سیب و گلابی و یاس و به و انگورو به قول پدر میم  و حوض بزرگ آبی که دورش پر از گلدون‌های شمعدونی بود. نزدیک سال نو که می‌شد حیاطمون یه صفایی دیگه داشت مادرم فرشارو کف حیاط پهن می‌کرد و با تاید و کاسه می‌شست ... 

نفس ! (شماره 239)

چه سخت شده است کشیدنش و چه آسان شده است گفتنش. نفس را می گویم، قدیما راحت تر نفس می کشیدیم و کمتر بکار می بردیمش اما این روزها خیلی ها نفس ما هستند ولی به سختی نفس می کشیم به قول سعدی هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. آری نفس از بزرگترین نعمات خداوند است و هم حیات می دهد و زندگی و هم نشاط می آورد و سر زندگی ... 

پرده و برده ! (شماره 238)

پرده و برده، دو کلمه با یک اختلاف کلامی بسیار کوچک و معنی و مفهومی بسیار کلان. اختلاف در دو نقطه که پرده دو نقطه بیش‌تر از برده دارد .اما ناخدا می‌گوید دنیا را همین دو کلمه و دو نقطه به بیراهه برده است. از همان ابتدای خلقت انسان و زمانی که حضرت آدم سیب ممنوعه را خورد، برده زمین شد چرا که پرده را کنار زد و زمانی که پا بر زمین گذاشت از آسایش و آرامش بهشتی دور شد و برده گی را آغاز نمود ... 

سوختن در اّب ! (شماره 237)

روزگار عجیبی است نازنین، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد، نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ،غم را و درد را، بی کسی و بی‌پناهی را، دلتنگی و مظلومیت و تنهایی را در پستوی خانه نهان باید کرد.

مرگ، مرگ و باز هم مرگ! این بار سوختن در آب. گویی طبیعت و انسان دست به دست هم داده‌اند تا عزیزانمان را بسوزانند و دل ما را آتش بزنند... 

ژن برتر یا حیف نون ! (شماره 236)

سیاستمدار و تحلیل‌گر نیستم؛ اما همین قدر می‌دانم که خیابان محل گذر خودرو آدم است نه محل انقلاب ولی از حق هم نباید گذشت که مردم هم حق و حقوقی دارند و برای همین است که افرادی را به نام نماینده در مجلس انتخاب می‌کنند تا آن‌ها صدای مردم را به گوش مسئولین برسانند و مشکلات مردم را حل کنند ... 

سرنوشت را خودت بنویس (شماره 235)

من تو را انتخاب می‌کنم تو برایم سرنوشتم را.

احساس می‌کنم کمی دو کفه ترازو نابرابر است. چرا من باید سرنوشتم را بدهم به دست کسی و زمانیکه او را انتخاب می‌کنم گمان کنم سرنوشت مرا او باید تعیین کند. خداوند انسان را کامل آفریده است هر کسی خود می‌تواند سرنوشت خودش را تعیین و تغییر دهد پس ... 

یلدا کوتاه ترین شب سال ! (شماره 234)

خواستم قلمی بزنم برای یلدا طولانی‌ترین شب سال یکی از زیبایی‌های خلقت یکی از شگفتی هایی که برخی از ما از طولانی بودنش رنجوریم اما خوب می‌توان ازطولانی بودن و سرمایش لذت برد مثل گذشتگان ما.

یلدا هم یکی از زیبایی‌های خلقت است و رسم ما ایرانیان که گذشته‌ای کهن و تاریخی داریم. 

حق همسایه (شماره 233)

از دین فقط نماز و روزه و خمس و زکات و گریه و عزایش را بلدم.من مسلمانم پای منبرها که می‌نشینم صحبت‌ها و نقل قول‌های زیادی می‌شنوم که کم و بیش درس زندگی دارد البته کم و بیش را من می‌گویم که جاهلم به دینم و من هم آنچه می‌شنوم بلدم ... 

تولد نشریه غذا و بشقاب های خالی (شماره 231)

یازده سال از تولد نشریه غذا می‌گذرد 24 مهر یا همان 16 اکتبر مصادف با روز جهانی غذا بود که اولین شماره نشریه منتشر شد. شماره اول را که خواستیم چاپ کنیم سوژه اصلی و اول و تیتر اول شد غذا و آن‌هم از نوع گرسنگی‌اش. برای خودم بسیار تازگی داشت که در جهان افرادی هستند که از گرسنگی می‌میرند البته تازگی و درد آور ... 

ثانیه‌های بی تعارف (شماره 230)

لحظه، ثانیه، دقیقه، ساعت، روز، هفته، ماه، سال، ده سال و بیست سال و پنجاه سال و یک قرن و بیشتر.این‌ها در یک خط چه ساده کنار هم نوشته می‌شوند در حالیکه فاصله‌هایشان یک عمر را تداعی می‌کنند  و هر روز در دنیا در اطراف ما پرسه می‌زنند در اشکال و اجرام متفاوت و زیباترین آن متعلق به اشرف مخلوقات انسان است که نامش عمر و سن است...

ندارانی با دفتر دارا و سارا! (شماره 229)

مدرسه، دانش آموز، اول مهر و شروعی نو.

مدارس نباید پول بگیرند، نمایشگاه کیف و کفش با 50 % تخفیف، جشن عاطفه‌ها، لوازم‌التحریر چینی در مدارس ایرانی، کتاب‌های درسی توزیع می‌شود، دفاتر دارا و سارا را بخرید لطفا. فرهنگ غربی بر روی دفاتر دانش آموزان ایرانی، مدادهای شیطان پرستی را نخرید...

حلال حرام خوار (شماره 228)

در حافظه ام به دنبال کلامی و شعری و حرفی و سخنی بو دم تا قلمی بزنم . از مشکلات روز جامعه،کشور و دنیا گرفته تا آخرین اخبار و حوادث، از حادثه میانمار که اشک در چشم می آورد لرزه بر قلب و دل می اندازد تا حادثه تلخ اتوبوس نخبگان و نوگلان جنوبی . دنیا پر از حادثه است آرام و قرار ندارد و هر روز خبری ناگوار می شنویم گاهی می خواهم به قول قدیمی ها پیچ اخبار رادیو تلویزیون را ببندم تا دیگر نشنوم ... 

طبقات شهر فرنگ (شماره 227)

شهر، شهر فرنگه از همه رنگه بیاین تماشا کنید، آره بیاین شهرها و خونه‌ها و آدم‌های امروز را تماشا کنید. خونه‌ها طبقاتی شده، آپارتمان‌‌ها و برج‌‌ها سر به فلک کشیده آنقدر بلند شده‌اند که دیگه پله‌ها جوابگو نیست باید برای رفتن به طبقات بالا از آسانسور یا بالابر‌ها استفاده کرد! زندگی این روزها هم مثل برج‌ها شده است ... 

شهر یافتنی (شماره 226)

یکی بود یکی نبود هم خدا بود و هم کلی آدم، کلی پرنده، خزنده، چرنده، درخت، گل و سبزه، حشره، ماهی و نهنگ و عروس دریایی. همه خوب و خوش داشتند کنار هم زندگی می‌کردند. نه مرزی بود نه حکومتی، نه محکومی بود و نه زندانی، نه بیمارستانی ونه دادگاهی، نه پولی بود و نه چکی و سفته‌ای. خواب بود و غذا بود و صفا و نفس بود و زندگی ... 

مرگ های پر سر و صدا (شماره 225)

روزانه در دنیا حدود دویست هزار نفر متولد می‌شوند و حدود هشتاد هزار نفر می‌میرند و این یعنی زندگی.

تولد شیرین است و شادی آور. البته نه برای همه، چرا که انگشت شمارند که از تولدی شاد نشوند ولی مرگ تلخ است و اندوه بار و برای آن هم انگشت شمارند که از مرگ کسی شاد شوند.تولدها بی صدایند و مرگ‌ها پر صدا.

برگه پیشین 1 2 3 4 5 برگه پسین
95 نوشته